عبدالله کوثری:
البته استادی چون دریابندری هم احتمال دارد در گزینش زبان گاه خطایی بکند یا به نوعی دچار کجسلیقگی بشود. مثلاً من با عنوان گور به گور برای این رمان چندان موافق نیستم، دیگران هم ایراد گرفتهاند. من نمیدانم چرا آن استادِ ما (بیاغراق میگویم) این را انتخاب کرده. اما اگر دریابندری به اندازهی من دلبستهی شعر بود و ذهنی آکنده از شعر داشت، میتوانست به این بیت حافظ فکر کند:
"شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم".
عنوان کتاب فاکنر این است: As I Lay Dying
خُب، آیا معادلی چون وقتِ جان دادن عنوانی به مراتب بهتر از گور به گور نیست؟
صص ۸۵-۸۶ (نسخه طاقچه)
[در برزخ کلمات (دربارۀ ترجمه و ویرایش ادبی)، در گفتوگو با عبدالله کوثری، رضا رضایی، علیاصغر حداد، احمد کساییپور، مژده دقیقی، آبتین گلکار؛ به کوشش علیرضا جاوید؛ انتشارت فرهنگ جاوید؛ ۱۴۰۴]
به نقل از گدار تلگرامی شالتله (یادداشتهای عباس زندباف نشاط) به نشانی زیر:
نکته اینجاست که طبق اطلاعات ویکیپدیا فاکنر این عنوان as I lay dying را از ترجمۀ Moriss، ۱۹۲۵ از ادیسۀ همر، سرود ۱۱، مصاریع ۴۲۳-۴۲۴ معادل ἐγὼ [...] βάλλον ἀποθνῄσκων (لفظی چیزی نزدیک به: من کشتهگشته/ میرایان افتاده بودم) گرفته بوده که در مضمون «ادیسه» بودن با کتاب خودش اشتراک دارد.
ترجمۀ مریس:
But in mine ears
Most piteous rang the cry of Priam's daughter, Cassandra, whom the treacherous Clytemnestra
Slew at my side, while I, as I lay dying
Upon the sword, raised up my hands to smite her;
اودیسه، ترجمۀ استاد کزازی، ص۱۹۸:
نه مردانی بدرفتار و ناآمیزگار مرا، بر کرانهای از میان برده اند؛ آنکه مرا به یاری زن بنفرین و گجستهام کشته است، اژیست [آیگِستوس] است که مرگ و تباهی را برای من درسگالیده است. او مرا به کاخش فراخوانده است، به بزمم درنشانده است و بدانسان که گاوی را در آغل پی میکنند، از پای در افکنده است. من بدین سان مرده ام؛ به مرگی دردانگیز. همراهان گرداگرد من، تا واپسین تن کشته شده اند، همانند خوکانی دندانسپید که در سرای مردی توانگر و نیرومند، برای سور پیوند و پیوکانی، برای بزمی در هامون یا جشنی در سرای کشته میشوند. تو [ای ادوسسئوس]، از این پیش، کشتار مردان را بسی دیدهای، مردانی که در نبردهایی خونبار یا در جنگ بانبوه و گیراگیر و هنگامۀ پیکار، توشۀ تیغ آمده اند؛ اما چه مایه به دل میتوانستی نالید اگر گواه رخدادی آنچنان میبودی! ما در تالار بزرگ، برگرد جام فراخ و میزهای گرانبار فروافتاده بودیم و خون، خیزابوار به هر سوی روان بود و خاک را میآغشت. من آوای جانگزای کاساندر، دخت پریام را شنیدم که کلیتمنستر فریفتار و نیرنگبار او را، در آن هنگام که در دامنم میآویخت فروکشته بود؛ من که در آستانۀ مرگ بودم و کوبۀ شمشیر تنم را فروسفته بود، کوشیدم که دستانم را برافرازم؛ اما نتوانستم و دستانم دیگر بار بر زمین فروافتاد؛ پس آن مادهسگ، آنگاه که من به سوی هادس میرفتم بی آنکه به دل در اندیشۀ بستن چشمان و لبان من با دستان خویش باشد دور شد و به راه خود رفت.
هیچ چیز هولبارتر و ننگینتر از زنی نیست که در دلونهاد، چنین بدکرداریهایی را اندیشیده است و همچون آن زن، تباهکاری و کشتاری ناروا را درسگالیده است و بر آن شده است که شوی روا و قانونی خویش را از میان بردارد. من به خود نوید داده بودم که با پذیرایی و پیشباز گرم فرزندان و رهیانم روباروی خواهم شد، در آن هنگام که به سرایم باز میرفتم اما او استاد در بدکرداری، ننگ و رسوایی را بر خویشتن و بر همۀ زنانی که در آینده خواهند آمد حتی بر پاکدامانترینشان درپراکنده است.
برچسب:
نویسنده: مهسا طاهری